تنهایی نمناک

خدایا ثانیه ها را برای رسیدن به تو میشمارم از اهل زمین خسته ام

 

 

ایمان می آورم به دوستی و صداقت قاصدک !
سال هاست که ،
صدایم را شنید ...
نگاهم را خواند ...
محبتم را فهمید ...
غصه هایم را گریست ...
خوشی هایم را خندید ...
و همه شان را رساند به دوردست های خاکستری

گــاهی از دوســت داشتنهایم احــساس پــرواز می کــنم! گــاهی از دلــتنگی هایم احــساس مچــالـــــــــــگی ... گاهــی از انــسان بودنـــــــــم احســاس خــستگــــــی ... ... هــر لــحظه احساســی و پــارادوکــس اینها با یــکدیــگر! یک لــحظه خــنده .. یک لــحظه اشک .. یک لحظه لبــریز از حس دوست داشــتن .. یــک لــحظه حــس تنهائی محض .. چقـــــــــــدر ســختــــــــــــ اســت انــســـــــان بــودن...!

.....................................................

 

[ ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

من تنها کمی متفاوتم

وقتی تمام دردهای دنیا

روی شانه های دخترانه ام

کوه می شود...

من به پهنای تمام کوه پایه ها

لبخند می زنم

[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

 

 

مبارکم باشه شب تولدم .... چقدر شلوغه ...خودممو خودم

 یه کارت تبریک  ... چندتا شمع خاموش ... خودم گرفتم خودمو در اغوش

هدیه تو به من یه کادوی خیالی ....اتاق بی چراغ و منو دستای خالی

   یه روز بهترین خاطراتت همونایی که باعث شدن یه روز از ته دلت بخندی... یه روزم باعث میشن از ته دلت اشک بریزی من امروز برای همون خاطرات از ته دلم اشک ریختم اما یکی یادم انداخت  که اشک ریختن برای چیزایی که از دستشون دادم بی فایدس ازش خیلی ممنونم

تولدت مبارک دلکم

 

[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

دلم اینبار چه میخوای بنویسی ؟؟؟؟ باز هم از غم ... باز هم از دردات؟؟؟؟ خسته نشدی از این همه غصه خوردن ؟؟؟ به کجا رسیدی؟؟؟ خسته نشدی از بیهوده انتظار کشیدن؟؟؟؟ نمیخوای تمومش کنی ؟؟؟؟؟....... اصلا با خودت چند چندی؟؟؟ معلوم هست داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟ بس کن دیگه هم خودتو خسته کردی هم منو..........

اون؟؟؟؟........... اون چی؟؟؟؟؟ .... چه خوش خیالی دلم اون الان داره درباره اینده ای که از تو گرفت با یکی دیگه نقشه میکشه .... هنوزم باور نداری که بازیت داده؟؟؟؟ هنوزم فک میکنی به تو فکر میکنه ؟؟؟؟؟؟.......نه....... نه دلم تو خیلی وقته که از یادش رفتی... تو هم اونو از یاد ببر ......  مثل اون باش مثل خودش بی رحم باش .... عشق اصلا وجود نداره تو بی چی وفاداری؟؟؟؟؟؟؟ به یه عشق مرده؟؟؟ به عشق از یاد رفته؟؟؟؟؟؟ به دستایی که یه روز فکر میکردی همه دنیای تو توشونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما اون دستا خیلی وقته شده دنیای یکی دیگه.... به چی وفاداری؟؟؟؟؟؟؟؟... با خودت روراست باش دلم..... تو بودی که گفتی اگه نباشه دیگه نمیتپی اما ببین.... تو هنوزم میتپیدی ..... بیا بگذریم از اون و تمام دنیاش... باور کن خسته شدم .... از دست تو دل دیونه چرا حالیت نمیشه تموم شده .... باور کن خیلی های دیگه ام هستن که میتونی بهشون فکر کنی کسایی که لایق یه دوست داشتن پاک باشن .... اصلا مگه تو چه فرقی با بقیه داری؟؟؟؟ چرا مثل خیلی های دیگه نمیری دنبال یکی دیگه ؟؟؟؟؟؟ اخه دلکم چرا این طوری میکنی؟؟؟؟  از رفتن اون یکی دو روز نیست که میگذره روزای زیادی از رفتنش گذشته چرا هنوز تو گذشته جا موندی؟؟؟؟؟؟ مگه نشنیدی بهت چی گفت؟؟؟؟ مگه نشنیدی گفت: جاتو با یکی دیگه پر کرده؟؟؟؟ مگه نگفت تو ام برو دنبال یکی دیگه ؟؟؟؟؟مگه نگفت دیگه دوستت نداره؟؟؟؟ مگه نگفت ازت بدش میاد........ اخرین حرفایی رو که زد یادت نمیاد؟؟؟؟؟ هر چی دلش خواست بهت گفت .... توام فقط گوش کردی .... واقعا که دیونه ای دلم ..... تو لایق همچین حرفایی نبودی یه عمر صادقانه دوسش داشتی .... هزار بار تو رو شکست اما بازم دوستش داشتی  اشکتو در اورد بازم دوستش داشتی .... دروغ گفت اما بازم دوستش داشتی .... خیانت کرد چشماتو بستی درد کشیدی اما صدات در نیومد چون دوسش داشتی ..... تو لایق اون حرفا نبودی  ...... دلم بیا فراموشش کنیم .... بیا یه گوشه با تمام خاطراتش دفنش کنیم ..... درسته زندگیتو از ت گرفت ... درسته همه ارزوهاتو سوزوند .... درست نابودت کرد ... ولی تو میتونی بازم ادامه بدی هنوز یکم غرور در تو باقی مونده پس بیا یه بار دیگه شروع کنیم ..... یه روز باید جواب  همه بدی هاشو پس بده بیا و لااقل تا اون روز محکم باش اون روز باید انتقام تموم شکستناشو پس بده

[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

امشب تمام گذشته ام را ورق زدم
پر از لحظه های سیاه
لحظه های داغ و پر از التهاب
بی قراری
دلتنگی
افسردگی
خاموشی
سکوت
اشک
نفرین به بودن وقتی با درد همراه است

[ ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

تنهایی.......... واژه ای که این روزها در گوشه گوشه ی زندگیم جای گرفته ولی مهم نیست  او را خوب میشناسم  لا اقل مطمئنم که او به من خیانت نمیکند ... این روزها دلم گاهی میگیرد دیگر نه برای تو بهانه برای دل خودم برای زندگیه پر از دردم  ...برای ثانیه هایی که تمامشان را غصه خورده ام ....برای تمام کار هایی که کرده ام وحالا..... چه شد ؟؟؟؟؟ من به کجا رسیده ام ؟؟؟؟؟ .... هیچ...و تو؟؟؟؟..... خیال میکردم همه زندگیم را تا ابد با تو پر میکنم ..... ولی حالا...... من پر از خالی ام ..... و تو خودت را غرق خوشی های پوچت با دیگری کرده ای ..... خسته ام از بیهوده غصه خوردن ..... خسته ام از خودم .....خسته از دنیا.........   من فقط خسته ام..............

[ ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

گفت:جبران می کنم، گفتم:کدام را؟
عمر رفته را؟
روح شکسته را؟
دل مرده اما تپنده را؟
حالا من هیچ!!!

.........
جواب این تار موهای سپید را می دهی؟؟؟
نگاهی به سرم کرد و گفت:
وای ...خبر نداشتم!
چه پیر شدی!!!
گفتم:جبران می کنی؟
گفت: کدام را...؟؟؟

[ ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

امروز دلم خیلی گرفته .....نمیدونم  چی بنویسم ..... انگار دلمم دیگه داره منو از یاد میبره تنها چیزی که الان میتونم بنویسم همینه .... دلم برات خیلی تنگ شده

[ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

دستانم ..... میلرزد.... میبینی؟؟؟؟

چشمانم..... گریان است........ میبینی؟؟؟؟

 صدایم ..........پر از بغض است........ میشنوی؟؟؟؟

نه .... تو نه میبینی و نه میشنوی.... حتی یادت نمیاید روزی مرا میشناختی....

اگر امروز هم از کنارم بگذری من فقط برای تو یک اشنای غریبه ای بیش نیستم تو مرا خیلی وقت است از یاد برده ای ..... و من هنوز هم با همان زغال همیشگی روی دیوار های اتاقم نبودنت را خط میکشم ..... اما تو .....

هر دویمان شب ها تا دیر وقت بیدار.... تو در فکر دیگری و من در فکر تو....... حرف که میزنیم..... تو از او... و.... من از تو میگویم این روز ها دلتنگیم... تو دلتنگ او و من....

ولی خستگی را فقط من میفهمم معنی انتظار های بیهوده را فقط من میفهمم

عشق چه واژه بی معنایی... حالا میفهمم عشق افسانه است چیزی که این روزها همه ادعا میکنند .... ادعای عاشق بودن .. دلم میخواهد از تمام این عشق ها و دوستت دارم های بی معنی دور شوم دلم میخواهد کمی از جنس این ادم ها دور شوم ......

 

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

یه نفر مونده...... اون منم ...... یه نفر رفته.... اون تویی..... این جا هوا پر از نبودن هاست ... ان جا هوا پر از بودن های پوچ ....این جا من پر از خالی ... ان جا تو....

بگذریم .........باز هم دست نوشته ای برای تو.....

 کجایی؟؟؟ با که هستی؟؟؟ شب ها با فکر چه کسی خوابت میبرد؟؟؟ دست هایت این روزها دست های چه کسی را گرم میکند؟؟؟ چشم هایت این روزها عاشقانه به چه کس خیره میشود ؟؟؟؟ شب بخیر هایت را به که میگویی ؟؟؟ و.....

این روزها من اشک نمیریزم ... این روزها اسمان به جای من میبارد و من زیر باران فقط به یک شکست بی صدا فکر میکنم ... این روزها زخم هایم سر باز کرده اند این روزها خیلی درد دارم ...من دل تنگ تو ...و ....تو دلتنگ دیگری ...

..........................................

 

چه کاغذها که سپیدی دلشان از نام تو سیاه شد!
از دل تنگی هایم،
از احساسم،
هزاران هزار صفحه سفید کاغذ سیاه شدند
کاغذها عاشق شدند
ولی تو.....!

[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

فلاسفه درباره عشق خیلی حرفها زدند...

 


اما منطق هیچ کدامشان به پای منطق تو نرسید...

رفتی وگفتی:

همینه که هست...!

[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت …
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت …
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد …
زخم داشت و ننالید…
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت …
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود … !!.

 

کاش جدایی او را از من میدیدند
بی شک
نوبل میگرفت
بازی اش با من...

 

 

[ ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

دلت خنک شد ؟؟؟؟؟هر چی خواستی گفتی بدترین حرفای دنیا رو زدی گفتی... گفتی .. این قدر گفتی که خودتم خسته شدی و گوشی رو قطع کردی .... داد زدی بد و بیراه گفتی.... ومن فقط گوش دادم  ...... نترس من خوبم فقط یکبار دیگر شکستم اما من روحم را برای هر شکستی اماده کرده بودم این بار نه گریه کردم و نه غصه خوردم فقط یادم رفت اخرین جمله ام را بگویم  تمام این حرفا برای  ثابت کردن این بود بود که من هنوز دروغ هایت را باور دارم  بگو باز هم دروغ بگو من هنوز هم باور میکنم ..... گوش هایم را برای  شنیدن حقیقت بسته ام  اما دروغ های قشنگ تو را خیلی خوب میشنوم  .... بگو .......

تمام لحظه ای که  قرص ها توی دستم بود به تو فکر میکردم شاید دلم میخواست با رفتنم .. با مردنم .. انتقام رفتنت را بگیرم خیال میکردم  اگر نباشم قصه میخوری ....... ولی تو تمام ان لحظات را خودخواهانه برای اینده ات با دیگری نقشه میکشیدی  و امروز....... این هم تمام همدردی تو بود  وقتی فهمیدی ... (دیونه)

شایدم..... دلم فقط میخواست به تو ثابت کنم دوستت داشتم  .... دلم میخواست یکبار برای همیشه بمیرم  دیگر نمیتوانستم هر روز زیر دست و پای حرف های دیگران  هزار بار جون بدم  ازت گله ندارم دیگه دلیلی واسه گلگی هم ندارم من فقط هنوزم دوست دارم  میدونم  حتی حق ندارم دوستت داشته باشم اما من واقعا دوست دارم .....

امروز...... چقدر دردناک بود..... چقدر طولانی میگذرد این ساعت ها .... یک نفر این جا خسته است و داغون و دیگر قلبی درون سینه اش نمیتپد .... غروری هم برایش باقی نمانده ... از تمام دنیا ضربه خوده ... از دوست  تا دشمنش ... روحش درد میکند عشقش هم تنهایش گذاشته ....چشم هایش مدام به زمین دوخته شده  و پر از نفرت از تمام دنیا.... یک پرستو با بال های شکسته.... این است تمام  من.... حالات بیا و مردانه به نامردیت اعتراف کن .... بیا از چیزی که از من ساختی کیفش را ببر .......نه نزدیک تر از این نیا ... من حسابی شکسته ام نمیخواهد جمع ام کنی ... شاید دست هایت راببری برو عقب جمع کردن شیشه های شکسته ی روحم دیگر فایده ای ندارد  

قبول میکنم تمام اشتباهات دنیا هم گردن میگیرم به خاطر تمامشان عذرخواهی میکنم .... اما دیگه هیچ وقت با من این طوری حرف نزن خواهش میکنم

 

خوابیده بودمــــــ کابــــوس میدیدمــــــ ؛
از خواب بلند شدمــــــ تا به آغوشــــت پناه ببرمــــــ ...
افســـــــوس ...
یادمــــــ رفته بود که از نــــبودنت به خــــواب پناه برده بودمــــــ

[ ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

ای سهراب...

 


کجایی که ببینی...

 
عشق

 
دیگر صدای فاصله ها نیست...

صدای فنر تخت است ...!

 

 

تنها بودن قدرت میخواهد

 


این قدرت را کسی به من داد که روزی میگفت

 

 
                 "تنهایت نمیگذارم

 

 

[ ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

هر کس از این دنیا چیزی بر می دارد!

اما من.


فقط دست بر می دارم

 

[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


روز چهارشنبه

ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدم مثل همیشه خسته از یه شروع دوباره شب قبل شب سختی رو گذرونده بودم چقدر راحت به من فهموندی که جای منو یکی دیگه پر کرده اما دیشبم با همه اتفاقاتش گذشت و صبح شد دوباره خورشید طلوع کرد حالا من بودم و تصمیمی که خیلی وقته پیش گرفته بودم و مصمم تر از همیشه و برای بار دوم دست به همچین کاری میزدم لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم اما قبل از که از خونه برم بیرون جلوی اینه وایسادم دلم میخواست برای اخرین بار به چشمایی نگاه کنم که دیگه انگیزه ای برای ادامه دادن ندارن با یه مشت پر از قرص و یه لیوان اب ..... به قرص های توی دستم نگاه کردم .. داشتم با همه گذشته و خاطراتمون خداحافظی میکردم ... تموم شد حالا یه مشته خالی از قرص و یه لیوان نیمه از اب ......چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم ... ساعت 7:30 صبح کفشامو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون تموم طول راهو به تو فکر میکردم داشتم برای اخرین بار خاطراتمونو مرور میکردم ... رسیدم به مدرسه... اما دلم نمیخواست برم اونجا .. یادم افتاد دوستایی دارم که دیگه نمیتونم ببینمشون رفتم داخل مدرسه مثل همیشه با یک لبخند مصنوعی .....ساعت8 صبح  بود که احساس کردم سرم داره گیج میره ... حالت تهوع داشتم ....انگار قرصا داشت اثر میکرد ... حالم داشت بهم میخورد توی اون ساعت 2 بار حالم بهم خورد ... دیگه گیج گیج شده بودم ... سرموگذاشتم روی میز و چشمامو بستم ..... کسی از دل پر از دردم خبر نداشت ...به بچه ها گفتم دیشب تا صبح بیدار بودم  و حالم زیاد خوب نیست میخوام یکم بخوابم اون روز دبیرم نداشتیم ...چشمامو بستم و به ظاهر خوابیدم بدنم یخ کرده بود و سرم به شدت درد میکرد نمیدونستم ساعت چنده نمیتونستم از جام  بلند شم خیلی وقت گذشته بود تا حالا دیگه باید همه چی تموم میشد نخوابیده بودم اما حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم صدا ها را خیلی گنگ میشنیدم ساعت 2بود که بچه ها با زور بلندم کردم نمیتونستم راه برم .هر جوری بود با کمک چندتا از دوستام خودمو رسوندم خونه... درو باز کردم کسی خونه نبود کنترلمو از دست داده بودم نمیتونستم تعادلمو حفظ کنم همین که رسیدم خونه از حال رفتم دیگه چیزی یادم نمیاد تا این که وقتی بیدار شدم توی بیمارستان بودم ... قرصایی که خورده بودم قوی نبودن ... مقاومت بدنیمم بالا بوده برا همین صبح که قرصا را خورده بودم تا ظهر دووم اورده بودم این بارم نشد این دفعه هم تو بردی روزگار..... اما من کوتاه نمیام با این که خیلی خسته ام ...با این که کم اوردم ..و.. این اشکا هم دیگه ارومم نمیکنه ...  درسته موفق نشدم اما بازم سعی میکنم من از این زندگی سیرم از این دنیای کثیف دلگیرم ... زیاد این جا نمیمونم روزگار یه روزی میرم یه روز که خیلی ام دور نیست

[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


اخرین پست و خداحافظی ....... حلالم کنید

من هم رفتنی شدم

زندگی اوار میشود بر سرم .... هیچ کس را نمیخواهم .... بروید ... هیچ کس را نمیخواهم .... بهانه دیگر تو را هم نمیخواهم ..... خسته ام ... میخواهم مثل بقیه باشم  تو وخیانت هایت را فراموش میکنم  .... فقط بدان هیچ گاه نمیبخشمت از تو و کارهایت نمیگذرم تمام شد ان پرستو ی همیشگی را امروز کشتم او زیادی خوب بود هر چه زخم خورد صدایش در نیامد باز هم خندید گریه هایش بی صدا بود کاری به کسی نداشت ولی تمام شد وقتی در خانه ای زندگی کنی که صدا ها روی هم بلند میشود وقتی تنها عشقت با نزدیک ترین کست به تو خیانت میکند وقتی از صبح تا شب همه دروغ میگوید وقتی هیچ کس تو را نمیفهمد چه از دستت بر میاید وقتی با تموم وجودت معنی درد را حس میکنی ... در نهایت چه میکنی؟؟ وقتی حتی تیغ هم برای بردین رگ زندگیت کار نمیدهد چه میکنی....؟؟وقتی حتی قرص ها داخل قوطی هم توان از پا در اوردنت را ندارند چه میکنی؟؟؟ مرگ هم از من فرار میکند ... خسته ام باور کن خسته ام ....به شانه هایت تکه کرده بودم تو هم پشتم را خالی کردی تو هم که مرا رها کردی.... دیگر هیچ کس را نمیخواهم یک خانواده گرم و صمیمی نمیخواهم زندگی راحت نمیخواهم عشق را نمیخواهم فقط میخواهم بمیرم ..... همین خدایا تمامش کن ادمیت بر شانه هایم سنگینی میکند تمامش کن خسته ام .....

یادمه یکی بهم گفت گاهی جز مردن راهی نمیمونه من حالا اخر خطم اینبار همه چیزو تموم میکنم این اخرین راهیه که برام مونده 

خداحافظ بهانه ......خداحافظ دنیا ......روزگار اسم منو از لیستت خط بزن منم رفتنی شدم

 

 

 

[ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

خسته ام ... خسته از شنیدن این قصه های تکراری ... خسته از لمس این خیانت های بی پایان ... خسته ام ... درمانده ام... پر از پرسش های بی پاسخ پر از درد های بی درمان .... و .... محتاج ... محتاج یک همدم یه نفر که فقط سکوت کند یک نفر که فقط گوش کند .... تا برایش بگویم از تو از تمام کار هایی که کردی ...از تمام خیانت های تو واطرفیانم ...

چقدر بی رحمی ... ... چطور دلت امد ... ان هم من؟؟؟ ....

من که تمام خویش را تقدیم حظورت کردت اگر نخواستی چرا زودتر از ان که دیر شود نرفتی چرا صبر کردی تا من اینقدر محتاجت شوم ... میخواستی ضربه ات را کاری تر بزنی ؟؟؟؟... حالا خوش حال باش که موفق شده ای .. با ضربه ات من تمام  شدم ... نابودم کردی بهانه ... هنوز هم بعد از رفتنت روز به روز باید بیشتر عذاب بکشم چرا که تازه حقیقت های تلخی که ساخته بودی ... یک به یک اشکار میشوند ......

خسته ام..... دلم کمی فریاد میخواهد

[ ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

هوا تاریک شده....... بارون نم نم داره میباره..... صدای اهنگ فضای اتاقو پر کرده..  تنهای تنها گوشه اتاق نشستم.... دارم سعی میکنم تو رو از لابه لای خاطراتم بیرون بکشم ....... این بغض لعنتی بازم اومده سراغم .... هوای اتاق نفسگیر شده .... بلند میشم و پنجره رو باز میکنم .. اسمونم انگار دلش مثل من حسابی گرفته ...خستگی تموم وجودمو گرفته .... دارز میکشم روی تخت.... چشمامو میبندم ..... تصویرتو میارم توی ذهنم .... یاد اخرین دیدارمون دوباره تازه میشه ...دلم نمیخواد هیچ چیزو بیاد بیارم چشمامو باز میکنم هنوزم داره بارون میاد ... کشو میزو باز میکنم و دفترمو بر میدارم و به دنیای خودم پناه میبرم و باز هم مینویسم تا دلم اروم بگیره ....تا خوابم ببره ..

 

[ ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

چرا؟؟؟؟؟؟

[ ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

تو از من دور میشوی ..... و من فقط نگاهت میکنم

دست هایت را تکان میدهی و من باز هم نگاهت میکنم تمام باور هایم د مسیر رفت و برگشت دست هایت از هم میپاشد

تو میروی و از من فقط یک جسم خسته و تکه های یک غرور شکسته و یک قلب تکه پاره باقی میماند

حالا تو رفته ای و من هنوز کنار همین جاده ایستاده ام .... چشم هایم را میبندم باران شروع به باردن میکند ای کاش تا ابد اسمان ببارد انقدر که تمام غم هایم را سراپا بشوید ... چقدر هوای نبودنت سنگین شده نمیتوانم درست نفس بکشم ... دست هایم یخ زده ... هنوز هم باران میبارد ... ثانیه ها انگار روی لحظه رفتنت ثابت مانده  اند ... یک نفر میپرسد؟؟؟ چرا هنوز ایستاده ای مگر نمیبینی باران می اید ؟؟؟ و من فقط نگاهش میکنم .... او رفته و هنوز صدای اخرین جمله اش در گوشم طنین می اندازد ...... دیوانه باران زده

 مدت هاست که از ان روز میگذرد تو را نمیدانم اما من هنوز کنار این جاده ایستاده ام حالا تمام عابران این جاده مرا میشناسند ... همان دیوانه باران زده

[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

داره دیر میشه بهانه..... گوش کن این منم که دارم گریه میکنم .... منم که دارم بین این هق هقای لعنتی اسمتو صدا میزنم ... برگرد و بهم نگاه کن میخوام بهت بگم دوست دارم ..... میخوام بهت بگم که چقدر دلم برات تنگ شده منو ببین شاید فردا دیگه نباشم شاید از لالایی این غصه ها خوابم ببره خوابی که دیگه نمیتونم بیدار بشم پس بیا امروز در کنار هم باشیم شاید فردای در کار نباشه باور کن این روزها انگار دنیا روی شانه هایم سنگینی میکند این روز ها حال و روز خوبی ندارم باور کن روح خسته من تحمل این همه فشار را ندارد شاید به همین زودی ها دست از این تن پر از درد  بکشد پس تا دیر نشده برگرد به لحظه های من اعتباری  نیست من برای لحظه های کوتاه زندگی میکنم شاید برای لحظه ای دیگری منی وجود نداشته باشد   

 

وقـــتی تو نیســـــتی
تــــمام آئیــــنه ها را بایـــد زد و شــــکست
وقــــتی با هر نـــگاه
میـــان چـــهره ی غمــــگنــیم
تـــورا میبــــینــم

 

[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

چقدر زیبا میخندی چقدر خنده هایت را دوست دارم چقدر چشمانت گیراست وقتی به ان ها نگاه میکنم  دلم میخواهد غرق در چشمانت شوم....... بهانه نمیتوانم..... به من رحم کن .....مرا از خودت دور نکن...... به خدا نمیتوانم بی تو بودن را تحمل کنم ....بگذار گوشه ی زندگیت جایی داشته باشم مگر چه گناهی کرده بودم که اسیر عشقت شدم من دلی را نشکسته ام ..... دلم را نشکن ....بهانه ببین حالم را ......به گریه افتاده ام .....به التماس .....گوش کن صدای هر تپش قلبم تو را صدا میزند..... برگرد ..... نفس هایم  بی تو به شماره افتاده  ..... 

چقدر دردناکه  وقتی بهت نگاه میکنم اما حتی یه کلمه هم نمیتونم حرف بزنم حتی نمیتونم بهت بگم چقدر دلم برات تنگ شده یا لا اقل بگم که چقدر دوستت دارم ولی بهانه تو از چشمای من بخون.... بخون که چقدر درد دارم..... بخون که بی تو دارم اهسته اهسته میمیرم بخون که چقدر دوستت دارم بخون.........

[ ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

فقط دلم به دستنات شکسته بود اما وقتی دیدم جایم را با دیگری در کنارت پر کرده ای اینبار تمام وجودم در هم شکست وقتی حس کردم حتی اسمم را هم کم کم از یاد میبری روحم در هم فشرده شد خسته ام و پر از یک بغض کهنه و قدیمی حالا این بغض لعنتی مرا عجیب از دنیا و ادم هایش دل زده کرده.... چقدر بی رحم شده دستانت ..... چقدر سرد شده نگاهت.... چقدر با هم غریبه شده ایم... چقدر درد ناک است اشنا ترینم ای گونه با من غریبه باشد.....

 کاش زندگی دست از سر دل شکسته ام بر میداشت تو هم که رفته ای و  حالا هیچ امیدی برای زندگی کردن ندارم فقط ادامه میدهم فقط نفس میکشم همین وگرنه من مدت هاست که مرده ام

[ ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

 

بگویید به مرگ طبیعی مرد

هیچ چیز در این دنیا طبیعی تر 

  ‎. از بی تو‎مردن‎ ‎‎‎نیست.‎ ‎.

وای که چقدر درد داشت وقتی از چشمات افتادم هنوزم دست و پای دلم درد میکنه همون چشمایی که این دل درب و داغون منتظر یه لحظه دیدنشونه ... من میرم و تو میمونی نترس تو رو میسپارم دست خدا اون همیشه مواظبته گلم میخوام برم این بار حتی فکر تو هم نمیتونه مانعم بشه میخوام برم فقط میخوام بمیرم همین دنیا بدون منم ادامه داره بدون یه تن خسته باز هم خورشید طلوع میکنه من فقط میخوام برم

[ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

امشب هم تا صبح گریه میکنم مثل هر شب این اشک ها تنها مرهم دردهایم هستند چقدر همه جا غرق سکوت شده تنها صدای چکیدن اشک هایم است که مدام به دل این سکوت ضربه میزند چه تنهایی نمناکیست چه بی رحمانه در دل شب بین اشک و تنهایی گم میشوم چقدر سرد شده هوای نبودنت تمام تنم از این سرما میلرزد

.....................................................

غمهایم را بر میدارم ...
میزنم به تاریکی کوچه ها زیر باران
کوچه ها خوب میدانند دلیل قدم زدن تنهایی زیر باران را
به احترامم غرق در سکوت میشوند

 

[ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

این روزها تا بارون می‌زنه...
..
ناخود آگاه بدون چتر از خونه میزنم بیرون و میرم قدم میزنم...
..
نمیدونم چه مرگمه...!!!
..
شاید دلتنگم...
..
شاید نگرانم...
..
شاید غمگینم...
..
یا شایدم تنها....!
..
نمیدونم...
..
ولی‌ فکر کنم خیلی‌ داغونم ،چون...
..
بارون قطع می‌شه ولی هنوز صورت من خیسه

 

 

[ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

حالم داره از این زندگی اجباری بهم میخوره دلم میخواد بمیرم شایدبتونم اروم بشم هیچی دیگه مهم نیست فقط میخوام بمیرم تحملم تموم شده دیگه باهات کاری ندارم دیگه با هیچ کس کار ندارم حالم دیگه از خنده هایی که پر از گریس داره بهم میخوره حالا دیگه برای مردن هزار تا بهانه وجود داره ااز این که حالتو از کسی جز خودت بپرسم خسته شدم بسه تا همین جا کافاز دست خودم خسته شدم .......شدم یه نفهم که دیگه هیچی حالیش نمیشه یه دیونه که فقط با ثانیه ها بازی میکنه هی تا میتونی از من دور شو من حالا دیگه یه دیونه خطرناکم که هیچی براش مهم نیست یه دیونه که دلش یه جای دنج برای مردن میخواد

 

[ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

سلام بهانه این بار نوشته ام از سر گله و دلتنگی نیست این بار قلم نوشته ام را با یک حس متفاوت به صحنه میکشد این بار حس یک انسان خسته ای را دارم که محتاج چشمانیست که خودشان دلباخته عشقی بوده اند که امروز از او انسانی متفاوت با درونش ساخته بهانه این تصویر واقعی تو نیست در تو یک عشق شکسته خوابیده عشقی که در تو تمام شده عشقی که یک روز تو را به زمین زده عشقی که قلب تورا تا با خودش برد.... عشقی که از تمام دنیا زیباتر بود اما بهانه منم مثل تو ام مثل خودت عاشق..... اما کسی که قلبم برای او میتپد مال من نیست  سهم من نبود.... ای کاش هیچ گاه نمیدیدمت  که اینک غم نبودنت را بخورم..... بهانه میدانم تو هم دلت شکسته میدانم دستانت سرد است میدانم دلت برای دست هایش تنگ شده اما منم حال تو را دارم حال یک انسان سرا پا شکسته میبینی چه ساده در من حل شده ای تو را بهتر از خودت میشناسم .....میدانی بهانه من عاشق ان حس نهفته درون توام اما حیف که مال من نیست .....مال هیچ کس نیست ....... احساس زیبایی که  گوشه دلت دفن کرده ای جایی که دست هیچ کس به ان نمیرسد..... برای من ادای ادم های سنگ دل را در نیاور من تو را دیده ام کسی را هیچ کس به جز من ندیده کسی را که پر از عشق است اما یک عشق کوتاه و ابدی من تو را دیده ام کسی که به خیالت پنهانش کرده ای ..... میخواهی انتقام عشقت را پس بگیری باشد بگیر اما نه ازمن  گناه من فقط این است که دلبسته به عشقی شدم که مال من نبود حالا  تنهایی عذابیست که برای این گناه میپردازم حالا منم مثل تو قلب شکسته ام  را در خودم دفن میکنم حالا من فقط برای خودم زندگی میکنم اما دلم خیلی برایت تنگ میشود

 

.....................................................................................

مرا ببخش که لا به لای این نوشته ها گاهی از تو گله میکنم دلم از زمین و زمان پره بهترینم گاهی دلتنگی خیلی منو عذاب میدهد گاهی این بغض پیر من رو به مرز جنون میرسونه من از تو گله ای ندارم باید میرفتی چون مال من نبودی باید میرفتی چون از اول هم برای رفتن اومده بودی ازت گله ای ندارم گلم فقط بی اندازه دوست دارم همین

[ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

این روزها خیلی دلتنگ میشوم و تو خیلی نزدیک تر از انی که فکر میکنم و این نزدیکی دور مرا بیشتر ازارم میدهد این روزها بویت را خیلی نزدیک احساس میکنم تو همین جایی کنار من اما مثل یک خیال مثل یک خواب کاش از این خواب شیرین بیدار نشوم کاش این خیال با تو بودن تمام نشود کاش....

دلم برای گرفتن دست هایت خیلی تنگ شده برای دیدن خنده هایت تنگ شده... دلم برایت تنگ شده بیا میخواهم اینبار داد بزنم میخواهم همه دنیا بفمند که چقدر دوست دارم بیا ...بیا و ببین این عشق کودکانه چگونه مرا از پای دراورده...بیا تا هنوز چشمان خسته ام توان دیدن دارند بیا که بی اندازه خسته ام از دست این دل همیشه تنگم بیا که دوباره این زخم ها بدون دست هایت سر باز کرده اند بیا که این روز ها کاری به جز اشک ریختن ندارم کاری به جز شمردن روز هایت ندارم بیا که بی نهایت خسته ام... بیا راه زندگی را گم کرده ام بیا نشانم بده... دست هایم سرد است از درون داغم و میسوزم از هوای نبودنت تب کرده ام اما دست هایم سرد است دست هایم بی اندازه دلتنگ دست هایتند ...........دلم برایت تنگ شده 

[ ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

بهانه خواستم که بروم... خواستم که از دنیا تو و این ادم هادور شوم....  امانشد شاید جرات رفتن را نداشتم شاید فقط یک ثانیه درنگ  بود که همه چیز را عوض کرد ....شاید ان شب تا صبح همه چیز تمام میشد اما نشد هر چه فک کردم دیدم تصمیمه خودخواهانه ای است ماندم اما نه برای خودم .....ماندم برای دیگران ....زندگی میکنم به خاطر ان ها....فقط نقش  مرده ای را بازی میکنم که نفس میکشد.... از این همه تردید برای رفتن خسته ام کاش میشد همه چیز تمام شود.... دلم یک مرگ بی دغدغه را مطلبد..... دلم میخواهد بمیرد دلم که نه .. او که مدت هاست مرده ...روحم از این اسارت خسته شده ... جسمم توان ادامه دادن به این وضع را ندارد حالا این منم که میخواهم بمیرم ... میخواهم بخوابم یک خواب ابدی خوابی که  مثل هر شب با خیال تو شروع شود یک خواب عمیق خسته ام میخواهم بخوابم..... اما خوابم نمیبرد... بهانه برایم قصه میگویی؟؟؟ یا نه میشود لالایی بخوانی؟؟؟ میشود سرم را روی زانوهایت بگذارم؟؟؟ میشود.....

 

 

[ ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


شعر زیبای امید صبری

 

تموم ارزوهامو به پای موندنت دادم

با این کارم از اون چشمات نفهمیدم که افتادم

نفهمیدم غرور شرط برای محترم بودن

باید مغرور تر باشی برای مال هم بودن

باید مغرورتر باشی توی راهی که خاموشه

توی راهی که خورشید هم لباس غصه میپوشه

 توی راهی که هر لحظه وعید و وعده میدادی

نفهمیدم چرا چی شد دلم رو پس فرستادی

چراشو من نفهمیدم ولی از چشمت افتادم

منی که این غرورم رو به زیر پای تو دادم

شکستم زیر پای تو شاید این رسم تقدیره

غروری که بشه پر پر دیگه اهسته میمیره

 

 من عاشق این شعرم بهانه میدونی شاید اگه فقط یکم جلو چشمات غرورمو حفظ کرده بودم الان خیلی چیز ها فرق میکرد .......

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات
میشــه یه جمله
که میکوبن تو صورتــــت
"بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم ".......!

 

 

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

بعضی چیزها را " باید " بنویسم

نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "

برای اینکه " خفه نشم "

همین !!

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

چرا هر چه درد هایم را فریاد میزنم نمیشنوی ؟؟؟؟؟

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست ن

حتی مرگ هم از من فرار میکند....

[ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

اهسته اهسته میمیرم بهانه.......

                  بعد از من مواظب خودت باش ......

منو دنیای که حالا داره بالای سرم میچرخه ...منو دستی که الان پر ازخونه ....منو ثانیه هایی که حتی این اخرین لحظات به کندی میگذرند ...همه با هم به اغوش مرگ پناه میبریم .... چشم های نیمه بازم هنوز هم به انتظارت خیس و بارانی اند چقدر دردناک است این لحظه های اخر ...کم کم وجودم در هجوم این تنهایی سرد یخ میزند دست هایم دیگر رمق نوشتن را از دست داده اخرین جملاتم دفترم را با تو پر میکنم دوستت دارم بهانه.

[ ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


شاید این اخرین پست باشد

سلام بهانه امده ام تا بگویم برای همیشه میخواهم بروم ... میخواهم از این دیار پا بکشم ....خسته شده ام..... باورکن تحمل به دوش کشیدن این همه غم و غصه برایم خیلی سخت و دشوار است بهانه دیروز به دیدنت امدم اما باز هم جرات نزدیک شدن را نداشتم باز هم در کمترین فاصله تا بی نهایت از تو فاصله داشتم باز هم بدون گرفتن دست هایت و محروم از دیدن چشم هایت با گریه بازگشتم و از تو دور شدم دیروز احساس کردم که واقعا تو رو از دست داده ام باور کن ماندن بدون تو برایم بی معناست پس فرار را بر قرار ترجیح میدهم میروم و از دست غم دوری نبودنت فرار میکنم میروم و با تنها ارزویم از تو دور میشوم ...میدانستی تنها ارزویم فقط یک بار گریستن در اغوشت بود...و حالا من با تمام این ارزو های دست نیافتنی میروم و تو رو به خدا میسپارم اما تمام خاطراتمان را با خودم میبرم انها تنها چیز های با ارزشی بودند که در این دنیا به دست اورده ام خاطرات شیرینی که با تو انها را ساخته ام بهانه شاید این اخرین خط های یک دفتر از جنس تنهایی ام باشد پس انها را با جان دلت بخوان بهانه دلتنگی تابم را بریده طاقتم تمام شده بهانه من تو را به خاطر تمام دروغ های صادقانه ات مبخشم اما نمیتوانم از یک چیز بگذرم ان هم خرد شدنم است جلو چشمانت گریه کردمو غرورم را شکستم تا ثابت کنم با ارزشی تا ثابت کنم دوستت دارم اما جز خنده های تو چیزی عایدم نشد بهانه من نمیدانستم برای با هم ماندن باید مغرور بود باید از عشق حرفی نزد برای همین تو را از دست دادم مرا ببخش که میخواهم تنهایت بگذارم اما تنها چیزی که میتوانم برایت ارزو کنم این است امیدوارم تو هم روزی عاشق شوی این گونه خدا انتقام لحظه لحظه انتظارم را از تو خواهد گرفت انتقام تمام اشک هایی که به خاطرت ریختم انتقام دل شکسته ام را از تو خواهد گرفت تمام حرف هایی که روی قلبه شکسته ام سنگسنی میکرد برایت نوشتم با این هیچ گاه نخواهی خواند بهانه من دچار دردی طاقت فرسایم پس میروم میخواهم مرا ببخشی  

[ ۱٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

سلام به همه بچه های گل اول میخواستم از همتون یه معذرت خواهی کنم بابت این که نمیتونم درست و حسابی بهتون سر بزنم معذرت میخوام  ببخشییییییییییییییییییید راستی تا یادم نرفته همتونم یه عالمه قدر یه دنیا دوستون دارم دوستای گلممممممممممم

بعدم براتون متن یه ترانه رو نوشتم که خیلی دوسش دارم روزی هزار بار بیشتر گوش میکنمش برای وبمم گذاشتمش خیلی خوشمله

(بهانه این اهنگو هر روز و هرشب هزاران بار به یادت تو گوش میکنم انگار حرف های دل خودمه دلم برات تنگ شده ) 

این اخرین قدم برای دیدنت

این اخرین پله واسه رسیدنت

این اخرین نفس کشیدنم برای تو

این اخرین تو رو ندیدنم برای تو

برای اخرین نفس بخون ترانه ای

که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای

که میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد

که میشه این غما رو از دلم پیاده کرد

بخون دوباره خوندت برام مقدسه

بیا دوباره دیدنت برای من بسه

بدون که باید ازتو رد شد و دل و ندید

باید برید و پر زد و به اسمون رسید

صدا بزن منو که باره اخره

 بزار ببینمت قراره اخره

 برای بارم اخرم شده فقط بخند

بخند و چشمای قشنگتو بروم ببند

بیا به جرم عاشقی بکش  منو نرو

نگا کن این تن نحیف و زار و خسته رو

تو رو به جون خاطرات خوبمون بمون

تورو به جون خاطرات تلخمون نرو

بیا و راحتم کن از نگاه ادما

نزار بگیره دامنم رو اه ادما

بگو چرا باید بسوزه لحظه های من به خاطر نگاه اشتنباه ادما

برای اخرین نفس بخون ترانه ای

 

 که باید از تو بگذرم به هر بهانه ای

که میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد

که میشه این غما رو از دلم پیاده کرد

این اخرین قدم.....

          اخرین قدم  با صدای حامد زمانی

[ ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

با من بد کردی بهانه..... همیشه کنارت بودمو غم نداشتنت را به دوش میکشیدم .... بهانه عاشق شدن را تو یادم دادی تمام امید از دست رفته ام با تو بدست اوردم اما..... شنیده ای که گاهی چقدر زود دیر میشود تو رفته ای و  من هر چه تلاش میکنم بیشتر از تو دور میشوم انگار برای با هم بودن همه فرصت ها از دست داده ام خیلی زود دیر شد و من همه چیزم را به یکباره باخته ام و چیزی جز یک قلب تکه پاره برایم باقی نمانده با رفتنت به من فهماندی عشق افسانه است یک خیال است فهماندی که  برای پیدا کردن عشق باید به سراغ قصه ها بروم  برای  نشکستن خودم دیگران را بشکنم دانستم که بین این ادم های هزار رنگ نمیشود یک رنگ ماند برای این که احساست در امان باشد باید احساس دیگران را لگد مال کرد فهمیدم که هیچ چیز ارزش شکستن غرورم را ندارد حالا من شبیه یک غریبه بین هزاران اشنا شدم حتی دیگر خودم را هم نمیشناسم شده ام یه پا دیوانه که هر کس نزدیک می اید احساسی جز ترحم در او نمیبینم شده ام دیوانه ای که جز اسمت چیزی به یاد نمی اورد ببین از من چه ساخته ای یک هیولا که حتی خودم هم از خودم میترسم وقتی مقابل اینه می ایستم از خودم وحشت میکنم و دلم برای ادم درون اینه میسوزد خیلی تنهاست یک دیوانه تنها که  مدام گریه میکند اما نمیدانم چرا یک دفعه بین گریه میزند زیر خنده و دوباره گریه میکند خیلی از او میترسم دیوانه خطرناکی شده ام مگر نه؟؟؟

[ ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

امروز یاد یه خاطره افتادم  یادت میاد هر موقع ازم میپرسیدی چقدر منو دوست داری بهت چی میگفتم؟؟؟ ... مطمئنم که یادت رفته مثل تموم خاطره هایی که برای تو ارزش به خاطر سپردنو نداشت اما من حتی کوچک ترین خاطراتمونو هر روز مرور میکنم .... یادته برای این که بفهمونیم کی همیشه یاد اون یکیه چی کار میکردیم؟؟؟؟.. نه یادت نیست ....  من برای تو فقط یه تجربه بودم اما تو تنها امیدم بودی حالا با رفتن تو من امیدی برای موندن ندارم حالا زندگی شده  تکرار دقایق بی تو بودن تکرار اشک های شبانه تکرار گوش دادن به اهنگ های تکراری تکرار مرور خاطراتمون تکرار یک صدا..... صدای شکستن و خورد شدن یک قلب عاشق به دستان عزیزی چون تو ..... الانم میخوام بهت بگم چقدر دوست دارم چشماتو ببند و خوب گوش کن میخوام برات همون متن همیشگی رو بخونم ولی این بار با صدایی پر از بغض با صدایی پر از دلتنگی اگه خوب گوش کنی صدامو میشنوی

(همیشه وقتی یکی ازم میپرسید چقدر منو دوست داری یه عدد بزرگ میگفتم اما وقتی تو ازم پرسیدی چقدر دوسم داری بهت گفتم یکی میدونی چرا اخه بهترین و قشنگترین  چیزای دنیا یکین خدا یکیه ماه یکیه خوشید یکیه دنیا یکیه تو هم تکی حالا منم تو رو یدونه دوست دارم )

الانم اندازه همون یه دونه دوست دارم تو چی؟؟؟ ......

هنوزم شبا دقیقا راس ساعت 00:00 به صفحه گوشی نگاه میکنم به امید این که بدونم هنوزم به یادمی ..... میبینی چه خاطرات کوچیکی داریم اما خیلی قشنگ و شیرینن مگه نه ؟؟؟.... وقتی هر روز این خاطراتو مرور میکنم حس میکنم دلم خیلی برات تنگ شده

[ ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

مقابل اینه ایستاده ام و به چهره جوانی که رد یک عشق شکست خورده به وضوح درونش خود نمایی میکند نگاه میکنم .... این منم؟؟؟ ... نه .... باورم نمی شود  این همان پرستو همیشگی باشد ...چرا چشم هایش خیس است ؟؟؟   چرا گریه میکند ؟؟؟... نه .... این من نیستم..... من..... نیستم ..... اینه را میشکنم .........خون از دستان سردم به سمت زمین میچکد  و اینک اینه یک چهره پر از تنهایی را با چشمانی بارانی هزاران بار در خود تکثیر میکند  

 

[ ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

با یه شاخه گل دارم میام به دیدنت..... اروم اروم قدم بر میدارم....... الان درست پشت درم ..... پر از تردید..... چقدر دل تنگتم....چقدر دوست دارم ...... چقدر فاصلمون کمه شاید کمتر از 10 متر ...... اما نه ..... بین ما یه دنیا فاصله اس ... دستمو دراز میکنم تا زنگو بزنم ...... نه... من ... نمیتونم .... پاهام سست شدن.... دستام یخ زدن ... حظورتو حس میکنم ..... خیلی نزدیک.... دستمو پس میکشم بدون این که زنگو بزنم ....قلبم با شدت  میتپه ... این حس برام خیلی اشناس ....درست مثل وقتایی که میدیدمت.... ولی نمیدونم چرا این طوری شدم ..... دارم با احساسم کلنجار میرم ... باید برگردم ... من جرات یه دیدار دوباره رو ندارم .....ولی حتی نمیتونم یه قدم هم بر دارم .... اخه چم شده... در اروم اروم باز میشه و تو الان دقیقا  مقابل منی .......صدای قلبمو به وضوح میشنوم .... با تعجب به خیره شده ای ...... در چشمانت غرق میشوم حتی برای نجات هم دلم نمیخواهد کاری کنم.... انگار تو هم امدنم را حس کرده بودی  ...گل از دستم رها میشود... درست در مقابل پای تو روی زمین می افتد ...نگاهت به گل است .... و من اهسته از این خیال با تو بودن  دور میشوم .... سرت را بلند میکنی ... اما من  دور شده ام  با نگاهت مرا دنبال میکنی .... و من با تموم ان اشک های بی اختیار باریده شده از تو دورشده ام... و سر نوشت دوباره پرچم پیروزیش را بالا میبرد باز هم توانست مانع با تو بودنم شود و من بازهم با یک احساس شیشه ای شکسته در هجوم یک نگاه بارانی روانه تقدیر بی رحم خویش  میشوم

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

[ ٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

 

من و تو ... کلماتی که هیچ گاه تبدیل به ما نشد تو بودی  و یک زندگی پر از عقایدی که دنیا ها با من فاصله داشت اینک تو رفته ای و به جز چند خاطره کوچک چیزی برایم باقی نمانده ومن کم کم در قلب این خاطره ها گم میشوم دور از تو و افکارت ......به خیالت فراموشت کرده ام و جایت را پر...اما نمیدانی که حجم نبودنت انقدر وسیع است که تا ابد هم  نمیتوانم حتی گوشه ای از ان را پر کنم دلم گرفته است دلم تاب بی تو بودن را ندارد.... اصلا کدام دل؟؟؟ من که دلی ندارم یادم است که دست تو سپرده بودمش تو هم تا توانستی ان را شکستی له کردی و نابودش کردی ..... اینک همان قلب فنا شده هنوز هم میتپد برای تو ......

[ ٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

این جا دنیای منه و من یک کلمه بیشتر نیستم :درد

[ ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

خدایا!کودکان گل فروشت را می بینی؟

مردان خانه به دوش،

،زبانهای عشق فروش،

،انسانهای ادم فروش،همه را میبینی؟

میخواهم یک تکیه آسمان کلنگی بخرم...!!

دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد

[ ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

دلم پر است!پر از یک بغض مبهم

و چند قطره اشک و شاید هم پر از سکوت

نگاهی که هیچ نگفتن را دوست دارد .

نگاهی که رو ایینه هم سنگینی میکنه .

دلم پر است اخر پر از بغضی که در گلو تر می شود

و با این حال و هوادوست دارم بالا بیارمت بغض پیر!

دلیلی برای اشک ریختن ندارم ،چون تو مرا بی دلیل تنها گذاشتی

و هیچ با خود فکر نکردی که بعد از تو چگونه تنها شدم

[ ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

 

به گوشت میرسه روزی ، که بعد از تو چی شد حالم

چه جوری گریه میکردم ، که از تو دست بردارم

نشد گریه کنم پیشت ، نخواستم بد شه رفتارم

نخواستم بفهمی تو ، که من طاقت نمیارم

دلم واسه خودم می سوخت ، برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی ، تو میمونی و من میرم

سرم رو گرم میکردم ، که از یادم بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح ، تو رو تو خواب میدیدم

[ ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تورادارد نمیدانم نداشتنت سخت تراست یا تحمل اینکه دیگری تورادارد؟

[ ۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

دوستت دارم" را هم به "من" میگفتی

هم به "او" خودت بگو "خیانت" میکردی

یا "عدالت"...؟سال تحویل شد

ومن تمام دلتنگی هایم رابه جای تو

درآغوش میکشم چقدرجایت میان بازوانم خالیست.

نوروز مبارک د راین نوروز باستانی

 خیال آمدنت رابه آغوش خسته میکشم

[ ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-43

 

عشق یعنی از مرز وجود گذشتن .... من از مرز خویشتن گذشتم اما افسوس که عشق جاودانه نیست.... و خیلی زود نابود میشود

گاهی سکوتم را می شکنم اما فریادم بی صداتر از سکوتم است ..... هیچ کس وسعت تنهایی ام را درک نکرد ..... هیچکس

 به من بگو سراغت را از چه کسی بگیرم ... از چه چیزی برای فراموش کردن عشقت کمک بگیرم ...مگر عشق را هم می شود به فراموشی سپرد؟؟؟؟؟؟ عشق ها پوشالی اند.....عشق ها دست نیافتنی اند....

وقتی رفتی باور نداشتم چه ساده سوختم و ساختم و در آخر هم باختم!!!!

وقتی رفتی زمان متوقف نشد... بازهم صبح شد آفتاب طلوع کرد... دیوارها آوار نشدند..و دنیا هم تیره و تار نشد....فقط من شکستم .....من تنها شدم....و باز هم با تنهایی خود به راهم ادامه می دهم......

[ ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -42

نه تو بودی و نه دنیایت با من بود... فکرت ..ذهنت..آرزوهایت با من نبود......حالا دیدی چه ساده با من بودی ولی مال من نبودی؟؟!!؟!؟!

 

[ ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -41

اهای دنیا ازت بیزارم ......اهای خدا کجایی؟... منو میبینی؟؟ ...صدامو میشنوی؟؟؟؟ دیگه خسته شدم به این ادما بگو از من فاصله بگیرن ....خدایا میشه من بیام پیش تو؟؟ خدا جون بود و نبود من که اینجا فرقی نمیکنه پس منو ببر پیش خودت....... خدا جون برام لالایی میگی ؟؟..میخوام بخوابم یه جوری که وقتی خوابیدم دیگه بیدار نشم... خدا جون داغونم فک نمیکنی این همه درد یکم زیاده؟؟؟ باور کن به دوش کشیدن این همه غصه برام خیلی سنگینه .... خدا جون جای زخمای روی قلبم  خیلی درد میکنه .....دیدی اونم اومد تا برای این همه درد مرهم بشه اما خودش شد بزرگترین درد زندگیم... حالا تو بگو با این همه درد چیکار کنم ....

.وااااااای  چقدر خسته ام این بغض لعنتی و همیشگی هم گاهی منو تا مرز خفگی میکشونه خدا جون همیشه مواظبش باش دلیل این بغض ابدی رو میگم اخه من خیلی دوسش دارم

[ ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-41

خسته ام فقط همین...

 

 

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-40

منو ببین... منم همون دخترک دیونه... داری میخندی؟؟؟؟چرا میخندی مگه دیدن یه دیونه هم خنده داره؟؟؟؟؟ نخند.... مگه بهت نمیگم نخند .... تو که هنوز داری میخندی..... اصلا هر چقدر دلت میخواد بخند حق داری.. دیدن یه ادم دیونه که همه چیزشو ازش گرفتی خنده دارم هست بخند.... به ادمی که تنها امید زنده بودنشو ازش گرفتی بخند باید بخندی ... پس چرا دیگه نمیخندی.... چی شد چرا ساکتی؟؟ بهم نگاه کن منم پرستو یعنی اینقدر داغون شدم که دیگه منو نمیشناسی ؟؟؟؟ چرا حرف نمیزنی لعنتی چرا هیچی نمیگی بگو دیگه بگو ازم خسته شدی بگو دیگه دوستم نداری بگووو دیگه... نه نمیتونی بگی توام منو دوست داری خودم میدونم تو هم مثل من داغونی میدونم .....اصلا دیگه حرف نمیزنم خفه میشم فقط تورو خدا یه چیزی بگو ...هرچی دوست داری بگی بگو .....ببین .....دارم گریه میکنما.... مگه دلت از سنگه خوب یه کلمه حرف بزن دیگه ... نمیخوای چیزی بگی نه؟؟؟ باشه مهم نیست منم دیگه هیچی نمیگم منم مثل تو سکوت میکنم انگار قرار نیست با فریاد زدن چیزی حل شه منم مثل تو سکوت میکنم این طوری بهتره...... 

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دس نوشته -39

تمام دارایی ام از تو شده یک مشت رویا و خیالات و خواب هایی که هر شب از تو میبینم تمام سهم من از تو شده غم دوریت ... این قلب شکسسته بدون تو امیدی برای تپیدن ندارد... این نفس ها دیگر به شماره افتاده اند.... حالم اصلا خوب نیست میشود برگردی؟؟؟؟

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -38

جای خالی تو عذابم میدهد ای کاش میفهمیدی..........

 

 

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-37

بهانه این روزها دلم خیلی بیتاب است این روزها دلم به اندازه تمام دنیا گرفته است دلم برای گرمای دست هایت بی اندازه تنگ شده ای کاش فقط یه بار دیگر میتوانستم به چشم هایت نگاه کنم ای کاش فقط یکبار دیگر میتوانستم دست هایت در دست بگیرم میداانستی من پر از  حرف هایی بودم که هیچ گاه نتوانستم بگویم ؟؟؟؟؟ چقدر از این زندگی خسته ام..........مانده ام بدون تو تکه به شانه های چه کسی نهم..... بدون تو چگونه  ادامه دهم.....بدون تو چقدر این گونه بودن بی معناست مگر نه ؟؟؟؟؟ شاید این حق من  بود نظر تو چیست ؟؟؟؟ اصلا بیخیال این همان حرفی بود که همیشه میزدی اما من نمیتوانم به همین راحتی بی خیال این همه درد و غم وغصه شوم  نمیتوانم

 

[ ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

هی کافه چی دستور بده

سیگار بیاورندو مشروب

مردها را هم دور من جمع کن

بگو بنوازند

شاید غیرتی شد و برگشت

[ ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -36

امشب شب چهارشنبه سوری است  شب اتش ها شب سوختن ها

 ای بهانه به اتش خیره میشوم چقدر زیبا مسوزد مثل من که عاشقانه در وجود تو میسوزم به سال نو نزدیک میشویم اما دیگر مثل قبل خوش حال نیستم این بار از امدن عید می هراسم نمیخواهم سال جدید را بدون دست هایت شروع کنم نمیخواهم به جای خالیت نگاه کنم ای کاش تا امدن عید تمام میشدم ای کاش میتوانستم از این ادما ها فاصله بگیرم این روز ها همه خوش حالند به جز من این روزها همه به تنهایی هایم میخندند این روزها هوای نبودنت سنگین تر شده این روز ها این بغض لعنتی در پی باریدن است این روز ها جز تو چیزی نمیخواهم ای کاش بر میگشتی ای کاش میتوانستم ......

بهانه تو این روزها چه حالی داری؟؟ خوش حالی؟؟ یا مثل من مدام به نقطه ی خیره میشوی و سکوت میکنی ؟؟؟

بهانه گوش کن.... میشنوی؟؟؟؟؟ صدایی گریه هایم را میگویم... صدای زجه هایم را میگویم میشنوی؟؟

قصه را تو نوشتی... تو خواستی و من مثل همیشه فقط پذیرفتم

 حالا نه تو از درد های من باخبری و نه من از حال تو من ارام ارام بین این ادم ها محو میشوم  و تو به سرعت هم رنگ این ادما... این سهم ما نبود ای کاش قصه ات را جور دیگر به پایان میرساندی ای بهانه

[ ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-35

هنوز هم پشت این پنجره به انتظار امدنت به  پای گل های گلدان  اشک میریزم  حتی دیوارهای اتاق هم دیگر از بس که روبیشان خط کشیدم و روز های نبودنت را شمرده ام سیاه شده اند ساعت دیواری هم از بس نبودنت را به رخم کشیده خوابش برده خیلی شب ها ماه هم دیگر از بس از درد هایم شنیده پشت ابرها پنهان میشود حتی اینه شکسته اتاق هم وجود شکسته مرا هزاران بار در خودش تکثیر میکند میبینی همه چیز پس از تو عوض شده خند ها از این جا فرار کرده اند و گریه های بی امان هر شب در تنهایی این اتاق منعکس میشوند و صدای ساز دلتنگی را با چنگ زدن به این دیوار ها برایم مینوازند و من همچنان به این زندگی زیبا ادامه خواهم داد تا روزی که از این اتاق به زیر خاک رجعت کنم  

[ ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -34

این روز ها مدام درباره تو میشنوم این روز ها عطر تنت را همه جا استشمام میکنم این روز ها همه شبیه تو شده اند همه را تو میبینم مثل این که دیوانه شده ام نظر تو چیست؟؟؟ این ادم ها درست میگویند؟؟؟ این ها به من میگویند تو دیوانه ای ؟؟؟ درست است؟؟؟  این روزها هر کس از این دیوانه طلب همراهی میکند از تو برایش میگوید و در اخر او را با یک احساس زخمی بدرقه میکند.... این دیوانه دلباخته تو است تو دل باخته کیستی؟؟؟ این دیوانه مدام در هجوم نبودنت مبارزه میکند هنوز نمیخواد بپذیرد که تو نیستی ......میگوید دلش را گم کرده.. پیش تو نیست؟؟؟ اگر انجاست میشود برش گردانی گناه دارد طفلکی این دیوانه دنیایش را هم گم کرده میگوید این ادم ها را نمیشناسم میگوید اینان همه غریبه اند میگوید دنیاش را در یک گوی شیشه ای به دست تو داده بوده نکند دنیایش را شکسته ای ؟؟؟؟؟ بیچاره دلم خیلی برایش میسوزد اخر چقدر بی انصافی تو که حالش را میدانی بیا برگرد اگر نیایی به زودی این دیوانه در هوای نبودنت جان میدهد و ان وقت برای برگشت خیلی دیر میشود ان وقت برای پیدا کردنش باید زیر خاک او را بیابی این چیزیست که میخواهی هیچ گاه برنگرد بزار بمیرد  بزار تمام شود بگذار با خاطراتش دفن شود

[ ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -33

سلام ای بهانه باز هم منم که امده ام تا برایت از درد هایم بگویم امده ام تا بگویم حالم خوب است خوب خوب میبینی دیگر گریه نمیکنم دیگر ابر چشمانم از بس برایت باریده تمام شده امده ام تا باز هم بگویم از لحظه های پر از نبودنت  هنوز از ادم ها میترسم ...میترسم ان ها مثل تو مرا ترک کنند برای همین از وقت رفتنت عهد کردم تا کسی را به زندگیم راه ندهم یادت می اید در اولین روز های اشنایی به تو گفتم که مرا شکسته اند و تاب یک شکست دیگر را ندارم گفته بودم اگر این بار هم بشکم و زمین بخورم دیگر نمتوانم از جایم بلند شوم و تو قبول کردی با من بمانی تا همیشه تا لحظه ای که تمام زخم هایم التیاب یابد قول دادی برای همیشه بمانی ...ماندی اینقدر که تمام زخم هایم درمان شد اما همه چیز در یک لحظه از این رو به ان رو شد و با رفتنت مرا خورد کردی و زمین گیر... هنوز هم نتوانسته ام از جایم بلند شوم..... وجودم از سرمای تنهایی در هم مچاله شده است حتی دست هایم دیگر توان نوشتن را از دست داده مرا ببخش ای بهانه که هنوز هم عاشقانه برایت مینویسم با این که وجودت را تقدیم دیگری کردی با این که نام مرا از زندگیت خط زدی با این که مرا به دست فراموشی سپردی اما باور کن نمیتوانم دست از عشق شکسته خود بر دارم و به یک زندگی نابود شده ادامه دهم ان هم بدون تو از من بر نمی اید من نمیتوانم مرا ببخش

[ ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

درد هایم را خوابانده ام میشود خواهش کنم ارام از کنار من عبور کنی تحمل بیدار شدن دردهایم را ندارم من خسته تر از انم که گمان میکنی باور کن توان ادامه دادن به وضع را ندارم یا بمان یا کاملا از من فاصله بگیر من چمدانم رابسته ام چمدانی که به اندازه تنهایی هایم جا دارد همه بساطم را جمع کردهام غصه هایم را برداشته ام اشک هایم را دردرهایم را بی کسیم را میروم وتو را با تمام دلخوشی های پوچت تنها میگزارم تو بمان من میروم

[ ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی

 می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای

همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را

با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم  با مداد رنگی روزه آمدنت را

نقاشی میکنم و جادهایه رفتنت را خط ختی! کسی برایه من نیست.

 بیا غلط هایه زندگیم را به من بگو و زیره اشتباهتم را خط بکش.بودنت

 مثله دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی،ماهیها هم نمیتوانند

 بییند چه رسد به من..............................!!! و اما بازخواب دیدن تو... به

 تمام عمر می‌ارزد پس نگو... نگو که رویای دور از دسترس، خوش نیست...

 قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولی دل دریایست...

 تاب و توانش بیش از اینهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد باشد

[ ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته

برام سخت بود که بپذیرم رفتی و برگشتی در کار نیست اما سعی میکنم که با گذشته کنار بیام این تنها کاریه که از دستم بر میاد نازنینم تو  و خاطراتت کم کم در تپش ثانیه ها گم میشی و از ذهن خسته من دور میشی نمیخوام بهت فکر کنم حتی فکر کردن بهت عذابم میده حالا که رفتی همه چیزو با خودت ببر نمیخوام چیزی باقی بمونه که منو یاد تو بندازه من فقط میخوام تنها باشم نمیخوام دنبال کسی بگردم که جاتو برام پر کنه چون دیگه نمیخوام یه بار دیگه به این زندگی لعنتی ببازم تو چه باشی چه نباشی زندگی برای من متوقف نمیشه من اگه خوشحال باشم یا  ناراحت زندگی میگذره پس میخوام این بار هم زندگی کنم اما بدون تو تنهای تنها میخوام توی تنهایی هام زندگی کنم برای خودم میخوام خودم باشم خود خودم و قبل از باید تو رو فراموش کنم همون طور که تو منو از صفحه زندگیت خط زدی و جای اسم من هزاران اسم دیگه رو حک کردی اما من این دفعه اسمتو خط میزنم اما جای اسم تو اسمی نمینویسم فقط نقش تنهایی رو حک میکنم

[ ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

قلبولنتاین مبارکقلب

[ ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-30

بچگییییییییی

بچه که بودم اعتقاداته جالبی داشتم یه کوچولو با بقیه فرق داشتم راستش اصلا به کسی وابسته نبودم  خودم بودم  و دنیای خودم  یعنی زیاد خودمو قاطی جمع نمیکردم  اصلا اهل بازیای دوخترونه ام نبودم چه میدونم این خاله بازی و عروسک بازی اینا یه دچرخه داشتم که بیشتر موقع ها تو کوچه با پسر همسایه هامون بازی میکردیمو و مسابقه میزاشتیم البته ناگفته نمونه بیشتر موقعه ها من برنده میشدما اخلاقم بیشتر شبیه پسرا بود از دیوار راستم بالا میرفتم اخه تو خونمون یه بوته انگور بود که تا بالای دیوار میرفت و بعدم از بین نرده ها دور تا دور خونه رو میگرفت منم از دیوار میرفتم بالا و کلی انگور میخوردمو بعد یواشکی میومدم پایین اخرشم مامانم میفهمید حسابی حالمو جا میورد اصلا شبیه دخترا نبودم برا همینم بابام بهم میگفت پسر بابا یادمه یه بار وقتی 3 سالم بود از خونمون رفته بودم بیرون یعنی دنبال بابام رفته بودم اما بابام متوجه نشده بود سر خیابون منم رفته بودم یه طرف دیگه و خلاصه کلی واسه خودم خیابون گردی کرده بودمو بعد تویه یه پارک واسه خودم میگشتم مثلا گم شده بودما(چه دل خوشی داشتم) بابامم وقتی برگشته خونه و دیده من نیستم کلی با مامانم دعواشون میشه دیگه نا امید شده بودن که یه پیر مرد تو پارک منو میبنه و میفهمه گم شدم دستمو میگیره و میگرده دنبال خانواده ام که خوب تنها شانسی ک اوردم پارک نزدیک خونمون بود ا بلاخره بعد از کلی دردسر بنده پیدا میشم  کلی شیطونی میکردم که خوب بعدم از دماغمون درمیومد یا میزدم دست و بالمو میشکوندم یا انگشتام در میرفت و هزار جور بلا سرم میومد ...تازه من کوچیک که بودم کلا اسم همه چیزو میپیچوندمو دوتا میزدم تو سرش و یه کلمه جدید اختراع میکردمو به کار میبردم مثلا به دمپایی میگفتم لاپالی  و خیلی چیزای دیگه  الانشم تقریبا تو حرفام خیلی سوتی میدم تو یه جمله که ده تا کلمه داره من دوازده سوتی میدم خیلی ها بهم میگن خدای سوتیم مخصوصا تو ضرب المثلا که دیگه هیچی اصلا میزنم ضربالمثل و داغون میکنما برا همیمین اصلا از ضرب المثلا استفاده نمیکنم  خوب  داشتم بچگی هامو میگفتم ما تو خونمون یه باغچه بزرگ هم داشتیم  که وقتی بارون میومد بعدش این کرما از زیر خاک میومدن بالا منم که واسه خودم یه پا اشکول بودم فک میکردم اینا از اسمون میبارن برا همین اصلا زیر بارون نمیرفتم بعد ها وقتی بزرگ شدم رفتم  دوم سوم یه دفعه این کرما از باغچه جمع کردم ریختم تو شیشه و بردم مدرسه کلی گند کاری کردیم  من با این که بچه درس خونی بودم هیچ وقت سر کلاس درس گوش نمیدادم یا داشتم خوراکی میخوردم یا یه نقشه شومی میکشیدم یا اگه هم خسته بودم میگرفتم میخوابیدم  .... هی یادش بخیر خیلی حرف زدما ببخشید خستتون کردما دلم میخواست اینبار یه اپ متفاوت داشته باشم مردم از بس غصه خوردم از تنهایی هام نوشتم  امید وارم خوشتون بیاد دوستای عزیییییییییییییییییییییییزم ماچ     

[ ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-29

روزا گم شدن... هر شب مثل شب یلدا بلند و طولانی..... به تاریکی ها پناه میبرم شاید اون جا بتونم از همه دنیا فرار کنم خسته شدم از همه حتی از تو از خیالت از این اشکای لعنتی که هر ثانیه به چشم های نیمه جونم هجوم میارن

گوش کن.... میشنوی؟؟؟ صدای هق هق گریه هامو میگم  به خدا تقصیر من نیست تقصیراین اشکاس نمیتونم جلوشونو بگیرم اینقد میبارن که به هق هق بی افتم بین این زندگی گم شدم خودمو گم کردم تورو گم کردم خدا را گم کردم هیچی نمونده گلم من به سایه تبدیل شدم این روز  ها معنی ای کاش رو خیلی خوب میفهمم این روزها نفرت از این دنیا و ادم هاش داره کم کم تموم قلب شکستمو فتح میکنه میدونم گفتن این حر ف ها به حالت تو فرقی نمیکنه اما منو کمی از سنگینی غم های جمع شده نجات میده

[ ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-28

شاید ان روز ها به سادگیم میخندیدی که چه احمقانه حرف هایت را باور میکنم اما نمیدانستی باور کردن حرف هایت از روی حماقت نبود چیزی از درون مرا مجبور میکرد تا بپذیرم همه دلخوشیم این بود که شاید بین همه دروغ هایی که میگفتی  ان جمله دوستت دارم حقیقت داشته باشد اما گویی بزرگ ترین دروغت  همین بود من تمام هستی خویش را در دستانت گذاشتم همان قلبی که بین تمام دروغ هایت بار ها  شکست و همان جا گم شد  اما تو چیزی برای این عشق به میان نذاشتی شاید از جانب تو عشقی وجود نداشت تا برای  اثباتش چیزی تقدیم کنی شاید تو هم قبل از این قلبت را جایی دیگر باخته بودی و و چیزی نداشتی  دفتر عشق یک جانبه ما هم بسته شد مثل خیلی های  دیگر با این تفاوت که  چیزی بین ان دفتر هست که هنوز امید برگشتت را زنده نگه داشته شاید روزی دوباره  این قصه از سر نوشته شود

[ ٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-27

امروز تنهایی برایم   حبس ابد برید .......

[ ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -26

بازم هم نامه ای بی جواب.........

باز هم قصه ای نا تمام ............

باز هم من تنها مانده ام.............

باز هم دست نوشته ای برای تو .........

و باز هم تو بیخبری .............

سلام ای بهانه...

 روز هایت را چگونه میگذرانی؟؟؟؟ حالت چطور است؟؟؟؟ حال من که تعریفی ندارد تو از از روزگارت بگو.....

بگذریم ..............

.دلم مدام بهونه نبودنت را میگرد و باز هم او را سرزنش میکنم... به او میگویم که رفته ای اما هنوز باور ندارد.. مثل کودکی بازیگوش هر طرف برای یافتنت سرک میکشد و باز هم وقتی از پیدا کردنت نا امید مشود شروع میکند به گریه زاری  از دستش خسته شده ام  چگونه حالیش کنم که نیستی .... از همه دنیا بیزار گشته حتی من.... حق دارد طفلکی خیلی عذاب میکشد تقصیر من است که به این روز افتاده به من اعتماد کرده بود مرا واسطه کرده بود تا عشقش را به تو بفهمانم اما حالا با چه رویی به پیشگاهش از خیانت تو بگویم  از این وضعیتم به تنگ امده ام خودت بگو باید چه کنم؟؟؟من با رفتنت کنار می ایم اما دلم را چه کار کنم جواب او را چه بدهم ؟؟؟؟ تصمیمی گرفته ام اما در ان تردید دارم شاید بهتر است دلم را بشکنم این طوری هم خودم و هم تو از شرش خلاص میشویم چه طور است؟؟؟ اما من جراتش را ندارم ان روز را یادت میاد که دلم را در پشت دیواری از غرور حبس کرده بودم تا نکند دستش به تو برسد  اما با تمام توانش دیوار را خراب کرد تا در پیشگاهت از عشقش بگوید؟؟  اینک چگونه میتوانم چنین قلبی را بشکنم؟؟؟ با این خودش بارها ضربه خورده وپر از ترک شده چگونه بشکنمش؟؟؟؟؟مطمئنم شکستنش هم بی فایده است.. اصلا من چگونه میتوانم  قلبی را بشکنم که تمام امیدش به من است تا او را به نزدت بیاورم ....  من نمی توانم  ترجیح میدهم دیگر به سراغ دلم نروم.. اصلا به من چه که او عذاب میکشد من رهایش میکنم تا ارام ارام بمیرد این گونه بهتر است

[ ٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-25

دارم اروم اروم میمیرم اما این جوری مردنو دوست دارم  شیرینه پر از انتظاره یه انتظار خیس... میدونی من این اشکا را خیلی دوست دارم چون وقتایی که دلتنگ تو میشم میان به مهمونی چشمام  و تا خود صبح  میبارن  ....همیشه ازم خودم میپرسم  ممکنه اونم دلش برای من تنگ بشه  برای خاطره های قشنگمون.. میشه ؟ نه معلومه که نمیشه  اخه وقت رفتنت خیلی عوض شده بودی  تو هم به جمع ادمای سنگی اضافه شده بودی پس غیر ممکنه که  دلتنگ بشی .....هیییییی .. دل کوچیکم قدر یه دنیا گرفته تو رو میخواد اما تو نیستی خیلی وقته نیستی  میدونی اگه یه بار دیگه میدیدمت بهت چی میگفتم  ....... نه  اصلا حرفی نمیزدم فقط بهت نگاه میکردم و میذاشتم خوب بهم نگا کنی... ببینی چی به روزم اوردی... اینقدر دلم میخواد بمیرم که از زنده بودنم خسته شدم من همیشه باهات بودم همه جوره  اما اینم خوب میدونستم که یه همچین روزی میرسه که بدون تو به عقربه های ساعت خیر بشم  و تک تک ثانیه هامو بشمرم میدونستم که بالاخره جدایی هم سراغ ما میاد ... اومد خیلی زود هم اومد ولی گلکم  میخوام یه  قولی بهت بدم  این که تا اخر دنیا دوست داشته باشم  

[ ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -24

برای دیدنت بارها پس از رفتنت امدم ایستادم و از دور تو را تماشا کردم  بار ها بدون ان که حرفی بزنم صدایت را از پشت تلفن شنیدم و برای از دست دادنت گر یه ها سر دادم  و تو هیچ گاه ندانستی پشت پرده ای که با دست هایت بینمان کشیدی چه بر میگذرد تک تک خاطراتمان را به خاک میسپارم جز خاطره رفتنت زیرا که تمام هستییم ان روز با دستانت به اتش کشیده شد  و من بدون حرفی مرگ زندگیم پذیرفتم گر چه ان روز با نگاه خسته ام برای ماندنت التماس ها کردم اما بی تفاوت از نگاهم گذر کردی و مرا با یک دنیا تنهایی روانه گور سرد غصه ها کردی... باشد حرفی ندارم این بار هم همه چیز را به گردن قسمت می اندازم و از تو گله ای ندارم  برو خوش باش من این جا با خیالت نفس میکشم

[ ٢۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-23

خیلی وقته که به باغچه کوچیک خاطراتمون سر نزدم.... دلم خیلی براش تنگ شده ....یادته این باغچه رو دوتایی با هم درست کردیم و اولین گلی که کاشتیم یه رز قرمز بود... که اسم شو گذاشتیم گل عشقمون یادته ؟؟؟؟یادته اون روز چی بهت گفتم؟؟؟ گفتم: فقط یه چیز میتونه گل عشقمونو پر پر کنه .....ازم پرسیدی حالا این چی هست که همچین زوری داره که میتونه گل عشقمونو پرپر کنه ؟؟؟یواش بهت گفتم خیانت و تو بلند خندیدی یادته؟؟پرسیدم چرا میخندی؟؟گفتی اخه خانمی تو که میدونی من چقدر دوست دارم من اگه خودمم بخوام نمیتونم بهت خیانت کنم عزیزم.هی نکنه تو میخوای یه روزی بهم خیانت کنی؟؟؟؟بهت خندیدمو گفتم: به همین خیال باش ااااقا عمرا ....و اون روز تا غروب  گفتیم و خندیدم و قرار گذاشتیم هر دفعه یه خاطره قشنگ با هم ساختیم  یه گل تو باغچه قشنگمون بکارینم ...... حالا این جام....  باغچه خاطراتمون هم پر از گله اما...... اما همه گلاش پژمره شدن حتی گل عشقمون هم پرپر شده ...الان ساعت هاست این جا کنار باغچه نشستم و به گلای قشنگ خاطراتمون که پژمرده شدن نگاه میکنم و برای گل عشقمون اشک میریزم یادته حتی وقتی دلمون میگرفت میومدیم این جا؟؟؟ هر موقع که دلت میگرفت و میومدی منم میومدم بدون این که بدونم این جایی پیشت میثنشتم و کلی باهات حرف میزدم بعدشم درگوشت یه چیزی میگفتم و فرار میکردم و تو هم میخنددی و میگفتی دیونه بازی در نیار پرستو الان همه فک میکنن یه تختمون کمه یا از یه تیمارستانی جایی فرار کردیم بیا بشین ....هی... چقدر دلم برای خاطراتمون تنگ شده چه خل و چل بازی ها که در نیوردیم یادمه اون اخریا زیاد میومدی اما وقتی من میومدم به یه بهونه ای پا میشدی میرفتی .... دیگه دارم میرم شاید بعد از این به این جا بر نگردم ... اگه یه روزی تو هم اومدی این جا عشقمونو همون جا بغل اولین گلمون دفن کردم  دیگه دنبالش نگرد عزیزم

[ ٢٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-22

هی روزگار چقدر بی انصافی.... هر کی رو یه جور به بازی میگیری ...اخه لعنتی پس چرا مردونه بازی نمیکنی؟؟؟  ها؟؟؟ چرا چشم دیدنه خوشبختی را نداری؟؟؟؟  چرا با اون مدادت همه دنیا را پر از فاصله ها کردی؟؟؟؟ بی انصاف این پاکن هایی که بهمون دادی تا این فاصله ها را پاک کنیم اصلا پاک نمیکنه تازه بدترش هم میکنه.... گند زدی به دفتر زندگیمون ....معلم خوبی نیستی میدونی چرا ؟؟؟ چون اول امتحان میگیری بعد درس میدی ... قانون مسخره ای داری میدونستی؟؟؟؟؟ نمیدونم چرا هرچی به خدا شکایتت  رو میکنم اصلا محلم نمیده ...چرا هرچی صداش میکنم جوابمو نمیده؟ ....اون که میدونه دنیاش ته نامردیه پس چرا هیچ کاری نمیکنه.... دیگه کلافه شدم ...اصلا بریدم... خسته شدم .... بیخیال.... روزگار لعنتی خوب بلدی چه طوری ما ادما را از پا در بیاری من که تسلیم ..حالا هر غلطی دلت میخواد بکن....

[ ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -21

امروزم مثل همیشه گذشت مثل روزای دیگه ولی من هنوز زنده ام  فکر نمیکردم بعد از رفتنت دووم بیارم اما اوردم فکر میکردم بدون تو میمیرم اما نمردم ولی بعد از رفتنت خیلی چیز ها فرق کرد من دیگه اون ادم ثابق نیستم حالا خیلی چیزا را میدونم خیلی چیزا را یاد گرفتم تو بهم یاد دادی .....یاد دادی عشق هیچ معنایی نداره...... یاد دادی هیچ کس لایق دوست داشتن نیست... یاد دادی نباید به کسی اعتماد کرد ... بهم نشون دادی پشت این نقاب زندگی پر از زشتی هاست ....بهم نشون دادی عشق بزرگ ترین دروغ دنیاست دیدی؟؟؟ دیدی چقدر عوض شدم؟؟ اره شدم یکی دیگه ....دیگه دلم برای کسی نمیسوزه حتی برای خودم جای اون قلبی که بهت دادم و تو زیز پاهات لهش کردی یه قلب سنگی گذاشتم حالا منم شدم یکی مثل تو یکی مثل بقیه ببین از من چی ساختی خوشت میاد؟؟؟ چرا هیچی نمیگی ؟؟ بگو دیگه ؟؟؟ داری میخندی نه؟؟؟؟ بخند خندده دارم هست  چرا نباید بخندی کاری رو میخواستی کردی حالا بایدم بخندی.... ازت متنفرم.. اره ..ازت بدم میاد ..من نمیخواستم این طوری باشم تو منو به این روز انداختی شدم یه ادم سنگی یه دیونه یه روانی افرین بهت تبریک میگم کارت عالی بود  برو..... حالا از زندگیم برو بیرون

[ ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-20

کم کم دیوانه میشوم ....... شاید هم شده باشم ...... کارم به جنون کشیده.... زیر باران میدوم اسمت را فریاد میزنم... گر چه  همه میخندند و مرا دیوانه باران زده خطاب میکنند ...... گاهی حظورت را احساس میکنم..... خود را اغوشت جای میدهم ... سر بر روی شانه های مردانه ات مینهم و از دلتنگی هایم برایت میگویم از روز های نبودنت از نامردی روزگار از دورنگی مردمانش  از عشق بی اندازه خویش ولی با تلنگری از اشک از این رویا دور میشوم تا مرز جنون پیش میروم خودم را رها میکنم از این همهمه ها از این عشق فنا شده واوج میگرم در اسمانی پر ستاره به سوی مهتاب ان جا خلوتگاه دله خسته ام است جایی که ارامش را از ماه هدیه میگرم جایی که درد دل کوچکم را براییش میگویم مهتاب همان دوست شب های دلتنگی ام برایش گفته ام که چقدر دوستت دارم او از عشق من اگاه است ای همیشه ماندنی در کلبه تنهای دلم  خیلی دلتنگتم

[ ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-19

اسمان دلم مثل همیشه ابریست مثل همیشه اغوشت را میطلبد تو را میخواهد تا یک دل سیر در اغوشت گریه کند ...حالا که نیستی این قلم و کاغذ تنها همدم روز های دلتنگی ام شده اند نوشته هایم همه تکرار نبودن هایت است تکرار غصه های بیکسی ام  تکرار واژه دلتنگی....  چگونه نبودنت را پس از این طاقت بیاورم؟؟؟؟ چگونه میان این ادم های سنگی بدون وجودت دوام بیاورم من نمیتوانم ......برگرد ای تنها دلیل زندگی ام

[ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-18

 اینک ای قلم باز هم درغار بی انتهای غم هایم به تو پناه اورده ام تا از درد هایم برایت بگویم و تو بر پهنه دل شکسته ام نقش بی کسیم را حک کنی وبنویسی انچه مدت هاست در کنج این دل  کوچکم خاک گرفته .... بنویس از دلتنگی های بی پایانم برای عشقی که هیچ گاه مرا باور نکرد بنویس از بارانی که از بر پهنه صورت خسته ای که گذر زمان را به خوبی نشان میدهد باریده.... بنویس از دستانی که از سرمای بی رحم زمانه یخ کرده.... بنویس از وجودی که بر عصای چوبی تنهایی تکه داده است بنویس از انچه در نبودش بر من گذشت بنویس از این تنهایی عمیق.....

[ ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-17

چرا عشقم؟؟؟؟؟؟ چرا اون قدر که دوست داشتم دوستم نداشتی؟؟؟؟ اون قدرم نه فقط یکمش اخه چرا عشقمو باور نکردی؟؟؟؟ چرا فکر کردی این عشق کودکانه ؟؟؟ چرا با رفتنت منو شکستی چرا؟؟؟؟؟من که دوست داشتم من که عاشقت بودم پس چرا؟؟ دارم کم کم میشم یه دیونه ... یه دیونه که از همه دنیا بیزاره دیونه ای که قلمش تنها همدم روزای تنهایشه .... چرا باورم نکردی ؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-16 (قصه رفتنت)

در مقابلت ایستاده بودم دست هام حسابی یخ کرده بودن و میلرزیدن قلبم  با شتاب به قفسه سینم برخورد میکرد طوری که به راحتی صداش رو میشنیدم انگار قصد داشت از داخل سینه ام بیاد بیرون انگار جاش اون تو حسابی تنگ بودو داشت خفه میشد نمیدونم چرا این طوری بهم ریخته بودم از دیشبش که ازم خواسته بودی همو ببینیم احساس عجیبی همه وجودمو درگیر خودش کرده بود. داشتم به چشمات نگاه میکردم مثل همیشه نبود نگاهت پر از تردید و ترس بود در مقابل نگاهت احساس غریبگی میکردم  داشتم تو چشمات غرق میشدم میخواستم از نگاهت کشف کنم که قراره چی بگی اما هیچی نمیفهمیدم برای حرف زدن تردید داشتی انگار میترسیدی حرف بزنی اخه چی میخواستی بگی چرا اینقدر این دست اون دست میکردی؟؟؟؟..... اما بلاخره گفتی چیزی رو که با گفتنش پرستو ای که در درونم بود پر کشید.... کوچید..... وقتی داشت پرواز میکرد نگاه پر از تاسفش رو بهم هدیه کرد و گفت باختی پرستو منم دارم میرم ....این صدای روح خسته ای بود که جای زخم های زمونه روش نقش نمایی میکرد روح پرستو ای خسته که کوچید برای همیشه..... حالا نگاه من به چشم هایی بود که بعد از دو سال بهم میگفت خسته شدم همه چی تموم شد برو دنبال زندگیت اخه بی انصاف به همین سادگی؟؟؟؟؟برم دنبال کدوم زندگی؟؟ تو که همین زندگی رو هم از من گرفتی....  چشم هام پر اشک شدن بارون اشکام برات دیدنی بود ایستادی نگاهم کردی و بعدش سرت رو انداختی پایین و رفتی ومن هنوز همون جا وایساده بودم و به خاطره های قشنگی که باهم ساخته بودیم نگاه میکردم که چه ساده دارن میسوزن من نمیتونم نجاتشون بدم  دلم میخواست همون جا داد بزنم بگم چرا؟؟ اما مگه این بغض لعنتی میذاشت حرفی بزنم .... ورق خوشبختی من خیلی زود برگشت از اون روز به بعد من یه پرستوی مرده ام که نقش زنده ها را بازی میکنه  بازیگر ماهری که هیچکس به خنده های قلابیش شک نمیکنه  

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


 

اگه یه تابلو تو اسمون بود روش چی مینوشتی که همه ی دنیا ببینن؟؟؟؟؟.....

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-15

چرا به این جا رسیدیم ؟؟؟ بیا و بهم بگو کجا رو اشتباه رفتم که روزگار عوضش تو رو ازم گرفت و به جاش یه بغض همیشگی رو بهم بخشید وقتایی که کنارم بودی دنیام تهی میشد از ادمایی که فقط اسم عاشقی رو یدک میکشیدن و از معناش بی خبر بودن اصلا انگار فقط منو تو بودیم و یه دنیا عشق... .عشقی که همه دنیا حسرتشو میخوردن حالا این منم که حسرت اون روزا داره ریشمو میسوزونه ونابودم میکنه

 

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -14

وقتی امدی مهرت چنان به دلم نشست که هنوز هم با وجود گذشت این همه سال ذره ای از ان کم نشده هنوز هم شبها از فراقت ساز دلتنگی مینوازم هنوز هم این قلم از درد دوریت هر شب برای دفترچه کوچک خاطراتم قصه ی دلتنگی مینویسد هنوز هم هر شب با رویای تو چشم هایم را میندم این روزا هوای نبودنت بیشتر از هر وقتی ازارم میدهد جای خالیت را با تمام وجود حس میکنم این دیوار ها شاهد درد های من اند درد های که از زخم نبودنت بر دلم نقش بسته وجود خسته ام دیگر نای ادامه دادن را ندارد ای کاش بر میگشتی......

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-13

نمیدانم چند وقت است که رفته ای راسش را بخواهی روز و شب ها یم را گم کرده ام. روز و شب ها را که چه عرض کنم ماه ها و سالهایم را هم گم کردم هنوز روی همان ثانیه ای که دست هایت را برای خداحافظی تکان میدادی ثابت مانده ام از ان لحظه به بعد تنهایی جای خالیت را برایم پر کرده..... و اینک من در انتظار رهایی از این قفسم قفسی از میله های زندگی.حالا تنها سر گرمیم شده مرور خاطراتمان و اشک ریختن برای دلی که با رفتنت شکست و تو هیچ گاه صدایش را نشنیدی

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-12

گفتی فراموشم میکنی اما من نتونستم اخه باید چیو فراموش میکردم؟؟؟ کسی که با وجودش نبض لحظه هام میزنند ؟؟ کسی که شب ها به خاطرش از دلتنگی غرق اشک میشدم؟؟ کسی که برای دیدنش تک تک ثانیه ها را میشمردم؟؟؟کسی که با وجودش نفس میکشم؟؟ چیو باید فراموش کنم بهم بگو ؟؟؟ این روزا داغونم عشقم..... چیزی ازم باقی نمونده... تنهایی داره خفم میکنه....جای خالیت بدجوری عذابم میده هر طرفو که نگاه میکنم یه مشت خاطره از تو منو تا اوج درد میبره قلب شکستمو میسوزنه ولی این خاطره ها بازم برام عزیزن.... خدارا شکر نیستی تا ببینی دارم ذره ذره نابود میشم .... همین که تو خوب باشی برای من کافیه گلم همین که میدونم یه گوشه این کره خاکی نفس میکشی برای من بسه .....کاش میتونستم یه بار دیگه ببینمت اونوقت با تمام وجودم داد میزدم و میگفتم چقدر دوست دارم تا این بار همه دنیا بفهمن ...تا به گوش این غرور لعنتی برسه غروری که همیشه صدای عشق درونم رو خفه میکرد غروری که نذاشت هیچ وقت بهت بگم چقدر دوست دارم

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-11

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... . شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-10

سلام
سلام ای کسی که با همه ی وجودم دوستش دارم سلام ای کسی که با وجودش نفس میکشم خیلی وقته که باهات حرف نزدم .... از نزدیک ندیدمت ...خیلی وقته که دلتنگتم این ثانیه های بی تو بودن خیلی عذابم میدن ... هوای بی تو بودن خیلی سنگینه هر ثانه که میگذره احساس میکنم از من دورتر میشی تو تموم دنیای منی کسی که قلبم به عشق اون میتپه اما همه ی این عشق به چه قیمت؟؟به قیمت دلتنگی هایم ؟؟ به قیمت غرورم؟ولی من که غرورم را به خاطر یه لحظه با تو بودن شکستم به قیمت اشکهایم؟؟اما من که تمام اشک هایم را به خاطرت قربانی کردم... پس به چه قیمت؟؟؟
بی تو بودن چقدر دردناک است گاهی با این که میدانستم کنارم بودی باز هم دلتنگت میشدم نبودت زخم بزرگیست بر قلبم بگو با چه این درد ها را التیاب بخشم؟؟ بگو با این تنهایی چه کنم ؟؟

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-9

اگه یه روزی عشقت کسی که با بند بند وجودت دوستش داری بذاره بره چی کار میکنی؟؟ اگه همونی که به خاطرش از همه چیز و همه کس گذشتی بزاره بری اون وقت چی؟؟ اصلا کاری از دستت بر میاد ؟؟ اون روز عشق جلوی چشمات این قدر بی رنگ میشه تا حدی که دیگه چیزی ازش باقی نمیمونه و محو میشه شایدم اونو یه گوشه ای از دلت دفنش کنی دیگه از اون به بعد جرات نداری بری سراغ دلت میترسی با اون عشق مدفون شده روبه رو شی .. وقت غروب که میشه دلت بدجوری میگیره اون وقته که تازه یاد خاطره هایی می افتی که یه روزی خیلی برات شیرین بودن اما حالا یاد اوری شون برات عذاب اوره وقتی به خودت میای میبینی اشکات دونه دونه از روی گونه هات سر میخوره و میافته روی زمین وتو با دست هایی که بدون وجود دستاش یخ زدن اشکاتو اروم پاک میکنی وقتی شب میشه وتو با یه دل شکسته همون دلی که باسنگ غرورش اونو شکست میخوابی وقتی چشمات رو میذاری روی هم بدون این که خودت بخوای تصویرش توی خیالت نقش می بنده و میفهمی که برای فراموش کردن عشق زمان زیادی لازمه گاهی تا اخرین نفس

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-8

.دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه میکنم تو رو میبینم.. عطرتو حس میکنم و صداتو میشنوم..اما تو هیچ وقت نیستی... میترسم دستاتو تو دستم بگیرم..میترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهایی و غربت بگیری.. می ترسم این بغض هزار ساله به تو هم سرایت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نمیرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهایی که گذشت..!! مثل تموم شبهایی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تیره تر شده.. تنها یادت هست که امیدسپیده ای هرگز نیومده رو تو دلم زنده نگه میداره...دیگه زیر بارون خیس نمیشم..!! یاد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نمیتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنیدن اسمش هم بغض گلوتو بگیره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای یه نفر بمیری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ یا شده دلت بخواد زمین و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خیره شده لحظه ای بیشتر باقی بمونه؟؟میدونی... من عاشقم چون فقط یه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون همیشه قلبم واسه یه نفر زد (واسه تو)...میدونی... تو هیچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببینی.. صدامو نشنیدی..صدایی که خودت خفش کردی.. صدایی که یه روز بهت میگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم.. اما هیچ وقت نفهمیدی.. اما بازم میخوام از تو بنویسم ..میدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تویی... بذار همیشه پریشونت بمونم میذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-7

دوست داشتم در اولین قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوریها و تمام باید ونبایدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه این دل پنهان است و با تمام خاموشیم بفهمی که در دلم غوغایی برپاست.با همه کودکیم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پیوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشیدی که دیگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فریاد خفه این گل بخاک افتاده را بدست تن ناامید به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم یکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشیانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های دیگرت نیست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می اندیشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در این زمین خوش خیال(زمینی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خندیدیم،هر چه گریه کردم،هر چه احساس کردم یک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و تردید واژه های درد آلود مرا از یادت برد،نمی دانم چرا این قصری را که تمام نفسهایمان در آن محبوس بود یک شبه خراب کردی؟!

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-6

سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت
بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام
گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی
بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم
احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است . لحظه
ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز
لعنتی می گذرد اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...تو
اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-5

اخرین باری که تورا دیدم خوب یادم است به دیواری تکه داه بودی و سیگار میکشیدی انگار زیر بار زمانه کمرت خم شده بود گوشه ای ایستادم و نگاهت کردم به جای خیره شده بودی..... امتداد نگاهت را دنبال کردم نگاهت بر خانه ی انتهای کوچه ثابت مانده بود قدری ایستادی زمانی که سیگارت تمام شد ان را به زمین انداختی و زیر پایت له کردی درست مثل زمانی که وجودم را زیر پاهایت له میکردی نگاهت را برگرفتی تا از ان جا بروی در یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد با تعجب به من نگاه میکردی به چشمانت نگاه کردم سرت را پایین انداختی و من از ان جا دور شدم این بار از نگاهت فهمیده بودم که تو هم عاشق شده ای حالا معنی عشق را درک میکردی حالا درد مرا را خوب میفهمیدی ....معنی انتظار را .... معنی برخورد های سرد را .... معنی شکست را.... حالا این ها را خوب میفهمیدی .

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته -4

مرا محکوم میکنند و من هر چقدر فریاد میزنم که بیگناهم انگار کسی نمیشنود هر چقدر اشک میریزم انگار کسی نمیبیند چقدر بی رحمند مگر این قانون خودشان نبود که متهم اجازه دارد از خودش دفاع کند پس چرا نمیگذارند من هم حرف هایم را بزنم مگر جرم من چیست که این گونه مجازاتم میکنند.... دست هایم را بسته اند و مرا به زور میبرند..... فضای این جا تاریک است چشمانم جایی را درست نمیبیند دقایقی بعد مرا در سلولی که از دیوار هایش غم اندوه میبارد رها میکنند.... در را میبندند صدایش چنان بلند است که گویی هیچگاه بعد از این باز نخواهد شد دستانم یخ کرده اند صدای تپش قلبم فضای سلول را پر کرده وعرق سردی بر پیشانیم نشسته که به خوبی ترس درون وجودم را نشان میدهد ثانیه ها به کندی میگذرند و من احساس میکنم هر لحظه این دیوار ها بهم نزدیک تر میشوند هوای این جا خیلی سنگین است بعد از گذشت چند ساعتی میپذیرم که از این پس باید این گونه زندگی کنم حالا سالهاست که میگذرد و من همچنان با تنهای دست و پنجه نرم میکنم مدت هاست که روز و شب را گم کرده ام و بی خبر از دنیای بیرون و ادم هایش هستم اینک این دیوار ها تنها همدم تنهایی ام شده اند همان دیوار هایی که روزی مرا با یک قلب شکسته و عشقی سرکوب شده در اغوش خود جای دادند

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-3

هی با توام........ اره با خودتم...... تویی که نه صدامو میشنوی نه وجودم رو حس میکنی کجایی که ببینی چه به روزم اوردی یادته یه روزی به عشقم میخندیدی؟ میگفتی هنوز برای عاشق شدن بچه ای یادته؟؟؟؟ میگفتی این عشق نیست هوسه یادته؟؟ میگفتی اگه من برم خیلی زود فراموشم میکنی یادته؟؟ پس چرا هنوز فراموشت نکردم؟؟؟چرا هرچی میگذره بیشتر عاشقت میشم ........
اصلا بیخیالش تو رفتی و دیگه هم برگشتی در کار نیست حالا بین ما فاصله ها بیداد میکنه نمیدونم این عشق کجای دنیا را تنگ کرده بود که روزگار دست جدایی به سرش کشید برای تو پرواز را رقم زد و من رو با عشقی ویران شده به اغوش تنهایی بخشید

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-2

کاش الان این جا بودی.... کاش میتونستم تو چشمات نگاه کنم و بهت بگم که چقدر دوست دارم هنوز باور ندارم که از من دوری هنوزم دستام بدون وجود دستای گرمت سرد بی روحن هنوزم شبا با رویای تو میخوابم عشقم....... کاش لا اقل میتونستی صدامو بشنوی کاش میفهمیدی بعد از رفتنت چه حالی دارم ....کاش الان پیشم بودی اونوقت سرمو میذاشتم روی شونت و قد تموم دلتنگیام گریه میکردم کاش..........

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]


دست نوشته-1

ساعت هاست که در این اتاق تاریک تنها نشسته ام و چشم به عقربه هایی دوخته ام که مدام نبودنت را به رخم میکشند روزگار چقدر بی رحمانه خط جدایی را بینمان کشید و تو چه ساده پذیرفتی که باید رفت ,....تو رفتی و تنها چیزی که از تو باقی ماند رد پای اخرین نگاهت بر عشق بی سرانجاممان بود بعد از رفتنت من ماندم و این عشق و چشمانی پر از اشک و یک تنهایی نمناک ....با رفتنت قلبم به درد امد و بارها در خود شکستم ای روزگار لعنتی مگر با تو چه کرده بودم که این چنین مرا در چنگال بی رحمت اسیر کردی چه کرده بودم که تنها دلخوشیم را گرفتی؟؟ چرا؟؟؟؟

[ ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ پرستو ] [ نظرات () ]